|
بهار بُد
بهار بد روز پانزدهم اردی بهشت روز جشن میانه بهار و پیام آوری زرتشت را گویند
گاهی اوقات ایستادن و نگاه کردن به یک تکه ابر سفید و براق و تپل بهاری از پنجره ی کوچک اتاقی رو به سایه اونقدر لذت بخشه که دقیقه های طولانی را میشه به پاش ریخت اونقدر حس خوبی به ادم میده که بی اختیار زبان به شکر باز می کنه برای اینکه چشم هاش هنوز می بینند و پاهاش هنوز هم با دیدن زیبایی های کوچک میخکوب میشن
خدایا هزار مرتبه شکر که افتخار دیدن زیبایی های دنیایت را عطا فرمودی موضوع مطلب : یه روز عیسی مسیح داشت می دوید و از چیزی فرار می کرد, مردم پرسیدند عیسی از چی فرار می کنی؟ مسیح علیه السلام جواب داد از ادم احمق !!
یه دانشجویی ما این ترم داشتیم از همون روز اول من فهمیدم باید از این پسره فرار کنم از روز اولم اومد گفت من واحد اول این درس را ترم پیش 20 شدم اون اینو می گفت بقیه جوابش می دادند استاد را خریده بودی _حالا کی راس می گفت فقط خدا می دونه !_ اقا ما هم هی باید بال بال می زدیم نکنه اینا بپرند به جون هم وسط کلاس خدا را شکر موفق هم بودیم و خطر رفع می شد یارو صد بار هم اومد گفت من بلدم کلاس نمی یام حذفم نکنی ما هم خوشحال که این نمیاد سر کلاس نفس راحت می کشیم ... میان ترم که داد 3 از 4 شد شروع کرد داد و بیداد و این حرفا که می رم به کی و کی می گم ... ما هم با خونسردی برگشو گرفتیم گفتیم برو به سلامت ...
حالا پایان ترم از 16 اورده 7 یعنی جمعا با میانترم میشه 10
خوشحالم که حالش گرفته میشه اساسی ... ولی می دونم که پدرمو خواهد دراورد و
اجدادم را مقابل دیدگانم خواهد اورد
به این ترتیب اماده میشویم برای یک رزم جانانه با پسرک خری که تموم دانشگاه از دستش ذله شدند و بارها تهدیدش کردند تعلیق یا اخراجش می کنند القصه .. غرض از این همه کیبرد فرسایی این بود که برای اول ترم بعد به مدت چند هفته بادی گارد لازم هستیم و هم اکنون دست یاری همه برادران گردن کلفت و اماده جانفشانی را به گرمی می فشاریم (البته با دستکش که مبادا اسلام به خطر بیافتد) در ضمن راهکارهای مفید جنابان عالی را که تجربه استاد ازاری دارید برای انجام عملیات معکوس به گوش جان شنوا هستیم ....
خدایا سپاس به اندازه ی همه شن ها و ماسه ها و قطره های بارون
و دونه های برف
که ما را از احمق ها نیافریدی ... یه زحمتی بکش خدا جان شرشان
را نیز دوربگردان
موضوع مطلب : حدود دو ماه پیش که تو اتاق اساتید خبر فوت استاد طارم سری را تو یه
وبلاگ خوندم خیلی ناراحت شدم
اونقدر ناراحت شدم که خودم از شدت ناراحتی خودم شوکه شده بودم ...
البته همه اطرافیانم هم متوجه شدند.
چند روز پیش یه خانمی که از دوستان بود و یک سالی بود با بیماری در جدال بود
فوت کرد... با دو تا بچه کوچولو از پارسال که درد سراعش اومده بود
نگران بچه هاش بود می ترسید بمیره ... اما در کمتر از یک سال.... مرد
و مدت طولانی بود بچه هاش را ندیده بود!
امروز هم که خبر کشتن مهندس جوان ایرانی مخابره شد
حسابی مرگ دور و برم را گرفته و عجیب عجیب این مرگ ها ناراحتم می کند
و اشکم را در می اورد ... عمق این ناراحتی ها و تاسف ها خیلی زیاده
عجیب تر این که اشکم هر گز در نمیاد و حالا
دیگران هم چشمشان به اشک هایم می افتد
خدایشان بیامرزاد... و نصیبشان از ما فاتحه ای باشد... موضوع مطلب : عاشق که می شوی
خیال تو
یعنی حکومت دوست
آخ چقدر هوای عاشقی در سر دارم ... ... ...
پروردگارم سپاس تنها تو را سزاست موضوع مطلب : ملال این روزهایم حس دل تنگی برای رمضان است که دارد به انتها می رسد ... همیشه از ان هایی بودم که: رمضان را دوست داشته و دارم _ و اگر عمری به دنیا بماند_خواهم داشت. آه رمضان مهربان و آرام در حال ترک گفتن مایی و من همچون کودکان بهت زده انگشت به دهان رفتنت را تماشا می کنم. خوان نعمتی گسترده بود و درب های بهشت باز، کودکانه بازی گوشی هایم نه مرا از نعمت ها سیر کرد و نه به سوی درب های باز روان... و افسوس که غم رفتن تو بر قبلم سنگینی می کند .... رمضان کریم: وای بر من اگر سال دیگر تو بیایی و من نباشم ... چرا که برای رفتن اماده نیستم و امید به بازگشت تو دارم ...
و اکنون من مانده ام و حیرانی میان خوف و رجا و هزاران دعای جا مانده از سحر ها و قدر ها ...
خدا را خدا را ... دعاهای ناگفته و تمناهای بازمانده ... موضوع مطلب : یادم نمیاد کی بود و کجا شنیدم که می گفت:
" خدایا گرفتاری ها و ابتلا ها را برطرف کن"
رفتم تو فکر ببینم گرفتاری و ابتلای من از کجاست ؟
فقط به این نتیجه رسیدم که من مبتلای خودم هستم ...
و زنگ این جمله ی فروغ فرخ زاد توی گوشم که :
" از آیینه بپرس نام نجات دهنده ات را ... "
شب قدری همش این دست و اون دست می کردم بگم:
" خدایا منو از شر خودم رها کن... ؟! "
گاهی گیج می شوم از این همه همهمه که در درون من است
گاهی حس می کنم من تنها نیستم
گاهی آنقدر خدا نزدیک است که نزدیک
گاهی انقدر شیطان نزدیک است که صدای بر هم زدن پلک هایش را می شنوم
الهی در کار خویش مانده ام و راه به تو نمی برم
خداوندگارم از منیت ها رهایم ساز سینه ام را گشاده گردان
خداوندگار من ... موضوع مطلب :
وقتی دیگران به آرزوهای شما می رسند چه حسی پیدا می کنید؟
خدایا سپاس تنها تو را سزاست موضوع مطلب : پیش متن نوشت: یک زمانی نفسم بند بود به نبض وبلاگم و مقید بودم
که بنویسمش،در واقع خودم را بنیسم و خودم را هویدا کنم
حتی اگر وبلاگ را نمی نوشتم خودم سر می زدم و خودم
پر و پا قرص ترین خواننده و لذت برنده از وبلاگم بودم
اما مدتیست که درون داد و برون دادم کم شده و نه دیگه وبلاگی می خونم
و نه دیگه وبلاگی می نویسم ... هیچ حسی هم ندارم نه خوب و نه بد !!
پیش تر از این ها می خواستم راجع به بدی و خوبی بنویسم
این که هر چه خوبی کنیم خوبی گسترش پیدا می کنه و بدی بدی به بار میاره
دروغ دروغ میاره و نکبت
سخن چینی حرص میاره و نکبت
حسادت طمع میاره و بدبختی
خودخواهی ... خودخواهی ... امان از خودخواهی ...
ناسپاسی جدایی میاره و تنهایی
بخل، کینه، نابردباری ...
در پس هیچ کدوم از این ها ارامش نمی بینم و اوضاع و روزگارمون همین
می شه که می بینیم ... نکبت از سر و روی مردم بالا می ره ...
چند نفرمون احساس خوشبختی دست جمعی می کنیم؟
پی نوشت: من از دست دوستانم که ناسپاس اند ناراحتم ...
از دست مریم و مارال از همه بیشتر
ویژه نوشت: اعیاد رجب که گذشت ... اعیاد شعبان که این روزها ست ... اعیاد اینده شعبان
که آمدنی است ... بر همه مبارک باشد ... خلاصه نوشت این که
این عید ها برای ماقطعا چیزی فراتر از عید و عیدی هستند ...
قطعا معرفتی هست برای اهل نظر ...
خدای کریم گره بگشای موضوع مطلب : درباره وبلاگ پروردگارا! سنت ازلی تو فضل و کرم و عادت همیشگی تو جود و احسان، و طریقه ی نیکوی تو عفو و بخشش است ... آسمان به زمین نزدیک می شود... ما را از این آستانه بگذران ... انتظار می کشم آرشيو وبلاگ مطالب اخير نويسندگان |
|