بهار بُد
بهار بد روز پانزدهم اردی بهشت روز جشن میانه بهار و پیام آوری زرتشت را گویند

من زنده ام 

 

خوب و سلامتم

 

 

مثل همیشه، شاد و شاکر، کمی هم نگران و غرغرو 

 

حالا بیشتر از قبل در نقش خودم فرو رفتم، با این تفاوت که دیگه استاد چندان جوانی نیستم....

 

 

 

الحمدلله رب العالمین



موضوع مطلب :
۱۳٩٤/٩/۱٤ :: ٩:٢٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : بهاربد   

دلتنگی موجود عجیبی است

مثل یه گیاه میمونه انگار دستی نامریی اون را تو دل ادم میکاره 

 

چند روزی حس میکنی یه چیزی هست 

 

تا یک روز یکهو چنبره میزنه  روی گلوت 

 

....

از سر شب تا حالا شدیدا احساس دلتنگی می کنم.

 

دلتنگی لعنتی دوباره از کجا پیدات شد؟





خدایا بازهم تو را سپاس به بهانه ی همه نعمت هایت




موضوع مطلب :
۱۳٩۳/۱٠/٤ :: ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : بهاربد   

هفته ی گذشته بد ترین هفته ی کاری عمرم بود 

 سه شنبه اخر شب یکی از دانشجوها یه پیام عجیب برام فرستاد 

استاد الهه قاسمی صبح تصادف کرده ودرجا تمام کرده ....

شوکه شدم الهه قاسمی  دوسال بود که دانشجوی خودم بود دختری با چشمانی زیبا پر انرژی و با انگیزه 

در بهت بودم .... 

شنبه صبح  در حال ورود به دانشگاه دیدم زیر پیام تسلیت برای الهه یه پیام تسلیت دیگه هم هست .... نوشته بود  درگذشت

جوان ناکام محسن محرابی را تسلیت میگیم......یک لحظه تمام وجودم فرو ریخت 

 

محسن دانشجوی ترم اول حقوق پسرک بسیار مودب و بانمک و محجوبی که اولین بار در حال نماز خوندن در نمازخونه دانشگاه دیدمش

 

فقط سه هفته سر کلاسم اومده بود اما انقدر دوستش داشتم که خبر مرگ ناگهانی ناشی از حادثه اش تمام وجودم را  فشرده کرد.

 

عصر شنبه سر کلاس قانون اساسی همکلاسی هایش ارام نمیگرفتند .... خودم اولین کسی بودم که اشک راه چشمم را بست 

و از کلاس بیرون رفتم ..... تمام درس را با بغض دادم .... صدایم از ناراحتی گرفته میشود.....

 

امروز باز کلاس با همکلاسی های الهه داشتم .... فقط یک ربع به زور صدایم از حلقوم  بیرون امد 

بچه هام فهمیدن و  کنار امدن با درس ندادنم .....

 سر ظهر با همکارانم برای تسلیت به منزل محسن رفتیم جگرم خون شد از ناله های مادرش

دستم را محکم گرفت و  التماس میکرد جای خالی محسن کتاب هایش را بذارید

هنوز باورش نشده بود محسن رفته است اصرار میکرد به جان محسنم ناهار بمانید .... میگفت ناهار عروسی محسنم است

حیف پسری بود 

بهشتی بادا

و الهه هم 

خداوندا به ما نعمت زندگی و به انها نعمت مرگ را عطا کردی 

سپاس و شکر 

 و اما غم نبودنشان در میان ما و صندلی های خالیشان .....

هفته ی بدی بود برای سر کلاس رفتن و تدریس کردن ..... هنوز صدایم از غصه گرفته است .....



موضوع مطلب :
۱۳٩۳/۸/٤ :: ۸:۱۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : بهاربد   

کدوم امتحان سخت تره؟

 

بچه بودیم هولناک ترین امتحان زندگیمون امتحان نهایی بود 

 

امتحان مدرسه تیزهوشان و نمونه هم جای خودش

 بعد شاخ غول کنکور را شکستیم 

 

هر ترم  اخرای ترم  بنفش میشدیم تا امتحانات پایان ترم تموم بشه 

امتحان ورودی ارشدم پوستمون را کند

بعدشم که من یکی حداقل چهارسال کابوس امتحان دکتری را میدیدم 

دکتری را اومدیم  تو دوباره هر ترم تا اومد تموم بشه ما بنفش شدیم کبود شدیم تا امتحانات ترم را دادیم 

 

حالا اما 

موندم تو کف امتحان جامع 

غولی بی شاخ و دم  که باید از سدش گذشت و من دوماه مانده به امتحان خواب فردا شب امتحان را میبینم که ایا

 

شود یک نفس راحت بکشم من؟ 

 

من فهمیدم ادم هر چی به امتحانای سخت عادت کنه امتحان بعدی سخت تر میشه 

 

خواهشا از این حوالی گذشتید دعا کنید به سلامت و سعادت تمام شود این ازمون جامع که در ان فرصتی برای اشتباه نیست 

 

بجز ازمون جامع و یک پروژه ی روی دست مانده الحمدلله زندگی چقدر ارام و روان پیش میرود 

 

 

اخیرا یک بیتی افتاده سر زبونم 

در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم           لطف انچه تو بنمایی حکم انچه تو فرماییی

 

پی نوشت: پسرک چهارسال پیش دانشجوی من بود بسیار ارام و باوقار و مودب .و سر به زیر ... حالا سرباز شده

 

حتما مردی شده برای خودش .

 

دیشب از لابلایی پاس ام اس ها  ادرس وبلاگ را از زیر زبانم ربود .... اینجا را خوانده و ذهنش سوال پیچ شده ...

 

 

. عجیب است که ادم راجع به دانشجوهایش احساس مسیولیت میکند  حتی اگر  زمان گذشته باشد.

 

پی نوشت دوم:

این روزه به خاطر کسانی میرسم که سال ها پیش دیده بودمشان 

 

ایمیل ها و پیام هایی از اشنایان قدیمی میرسد ....تعجب میکنم.

 

و اما       خداوندا بی نهایت سپاس و شرمساری



موضوع مطلب :
۱۳٩۳/٧/۱۳ :: ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : بهاربد   

به میقات خواهم شدن ....

 یکی دو روز دیگه خدا بخواهد عازم سفر باشکوه عمره هستم

گرچه هنوز در باور خودم نگنجیده است

لیکن اگر از اینجا گذر کردید در دلتان از من چیزی است حلال بفرمایید

 

یا تماسی بگیرید و بگویید تا به هر نحوی شود حلالیت بگیرم

 

حاجت روا باشید



موضوع مطلب :
۱۳٩۳/۳/۱٩ :: ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : بهاربد   

 همکاران متاهلم با حسرت به من می گویند خوش به  حالت که دکتری می خونی من به آنها میگم زندگی کردن همسر  و مادر بودن مهمتر از دکتری خوندن است ...  همگی آن ها با حسرت وصف ناپذیر و نگاههای پر از غبطه به موقعیت شغلی و تحصیلی من اشاره می کنند

اما چرا باور ندارند  داشته های آنان بیشتر است بودن در کنار همسر و فرزند بی شک غایت یک زن است   

بین ما عجیب رسم شده است به باد فراموشی بسپاریم هر آنچه را داریم و در حسرت داشته های دیگران باشیم

میترسم از خودم....  چرا که من هم به امروزم رضایت ندارم.... 

خدا یا اندکی هوشیاری و رضایت عنایت فرما



موضوع مطلب :
۱۳٩٢/۱۱/۳٠ :: ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : بهاربد   

من به تازگی فهمیدم همه ی بار عالم را زن ها به تنهایی به دوش می کشند

زن ها به جز زاییدن و بزرگ کردن فرزندانشان مجبورنو شوهرانشان که همان کودکان دیروز با رخت هایی تنگ شده ستند را هم تربیت کنند 

 

 

خدا یا این استانه را بخیر بگذران دارم میترکم



موضوع مطلب :
۱۳٩٢/۱٠/۱ :: ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : بهاربد   

عجب بازی هایی دارد روزگار

 

عجب رسمی داریم ما که تقدیر الهی را به حساب بازی روزگار می گذاریم

 

دوباره در " آستانه"××× قرار گرفتم

 

به دعا نیاز دارم تا یا از این "‌آستانه " بگذرم یا این "‌آستانه"‌ از من بگذرد.

 

اگر از این خانه گذشتید و از دلتان گذشت دعایی بکنید.

 

××× این آستانه شبیه همان است که در زیر تصویر وبلاگ بعد از

 

جمله ای از صحیفه ی سجادیه نوشتم.

 

بعدا نوشت: اوضاع که به سامان شد برایتان این بازی روزگار را تعریف خواهم

 

کرد در نوع خودش فیلم سینمایی است :)

 

پروردگارم مرا از این آستانه به سلامت و سعادت بگذران مژه



موضوع مطلب :
۱۳٩٢/٩/۱٧ :: ٩:٠٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : بهاربد   
درباره وبلاگ
بهاربد

پروردگارا! سنت ازلی تو فضل و کرم و عادت همیشگی تو جود و احسان، و طریقه ی نیکوی تو عفو و بخشش است ... آسمان به زمین نزدیک می شود... ما را از این آستانه بگذران ... انتظار می کشم
نويسندگان
RSS Feed